تبليغاتX
دختر خلیج فارس(0771)

حالا که می روی

در اوج آرزو هایم

در قعر نفسهایم

وجودم آتشین می طلبدت

قدم نمی زند دگرهیچ درکوچه ی ستیای من

باشد برو

اگر روزی به دیارم بازگشتی

 از شقایق های افسرده سراغ دختری را بگیر

که با گیس های سفید

چشم به راه دنباله دارهاست

اینم یه شعر از خودم تا باور کنید یه زمانی شعر می گفتم البته ماله ۱یا ۲ ساله پیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:23  توسط فاطمه زنده بودی  | 



گاه قلمم از مغزم جا می ماند گاهی قلم ازمغز و دلم جلو ترمی رود و زمانی اینقدرپوچ می شوم که دیگر مغز به قلم قد نمی دهد به آخر می رسم می میرم قلمم خون می شودخون تنم خشک کاغذ پوست تنم پوست چروکو برای رفع درد نوشتن نوش داروی موضوعات تمام می شودمرگ تدریجی فرا می رسد و حسرت اسوه شدن می ماند بر دلم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:43  توسط فاطمه زنده بودی  | 



اینم داستان قفس از صادق چوبک
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 4:43  توسط فاطمه زنده بودی  | 



اینجا شب پر ستاره ترین آسمان دنیا بالای سرم. زمزمه ی امواج دریا. جدم سوار

 

بر اسب سفید ،شب سیاه. اینجا شنهای ساحل نرم نرم زیر پایم. رافایل نیم اش 

 

زیر آب. جدم هم رزم رییس علی کنار چادر انگلیس ها. پر می شود سرم از

 

صدای سوت کشتی ها.(camari) کمری های از کشتی ترخیص شده کنار

 

اسکله.اسب شیهه می کشد. کسی از چادر بیرون می آید. چراغهای ساحل شب را

 

روشن کرده موج دست به دامانم دریا مرا می خواهد.کسی نیست به چادر باز  

 

می گردد.جدم مشعل به دست.عمرم وقف شهرم.جدم آتش می زند چادر را. اینجا

 

ساحل میعادگاه عاشقان اینجا بوشهر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 4:31  توسط فاطمه زنده بودی  | 



امروز فیلَم کمی به سمت هندوستان انحراف پیدا کرد و یاد جوونیام افتادم منظورم همون زمان جاهلیته یاد روزایی افتادم که می خواستم شاعر بشم ولی از بازی روزگار اسممون رفت تو لیست نویسنده ها ولی تو این سمت هم همچین بد نمی گذره حالا خیلی وقته شاعری رو ترک کردم ولی خوب هنوزم تو شُعرا می پلکیم اینم شعر یکی از دوستای صمیمیم به اسمه سیمبا

 

 

 

خط زدم چشمات را از دفترم

حرف های کهنه ات را از برم

دل به دریا می زنم این روز ها

محو باران می شوم این روز ها

عید من تلخ است آخر نیستی

سال من شوم است آخر کیستی؟

بس بکن دیگر دلم مال تو نیست

عشق من عیدی امسال تو نیست

روزهایم مرده شب هایم سیاه

سهم من درد و غم و اشک است و آه

کاشکی اینها برایت سود داشت

سهمی از عشقی که باید بود داشت

پس نگو فکر و خیالت پوچ بود

آخرش سهم دل ما کوچ بود

او خدایم را گرفت و بعد رفت

دست و پایم را گرفت و بعد رفت

هیچ کس در درد من سهمی نداشت

چون که او در حق من رحمی نداشت

من دلم سنگ است ، باور می کنم

جایتان تنگ است ، باور می کنم

می روم جایی که دنیا گرد نیست

از دلم گم شو برو یک ورد نیست

می روم در خواب هایم شک کنم

$$$از دلم عشق شما را دک کنم $$$

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4:33  توسط فاطمه زنده بودی  | 



 

تا وقتی که قلم به دست داری به گونه ای بنویس که اگر روزگاری کنارش

گذاشتی حتی رقبایت هم اشک بریزند.


 

اینم داستان بنگ از بکت


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:31  توسط فاطمه زنده بودی  | 



. بعد از چند لحظه شیر آب را بست. لباس هایش به تنش چسبیده بود . بی اعتنا با تن خیس از حمام خارج شد. به طرف پنجره ی باز رفت و هوای سرد را در آغوش کشید:- گر گرفتم . گرمه به اینم می گن زمستون؟!( این داستان رتبه ی برگزیده ی کشوری رو گرفته) به روی ادامه ی مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:41  توسط فاطمه زنده بودی  | 



ماجراي‌ كوگلماس‌

وودي‌ آلن‌

برگردان: فرناز افشار
 

 

          كوگلماس‌، استاد علوم‌ انساني‌ «سيتي‌ كالج‌»، براي‌ بار دوم‌ ازدواج‌ ناموفقي‌كرده‌ بود. دافنه‌ كوگلماس‌ زني‌ يُغور و بدقواره‌ بود. به‌ علاوه‌ كوگلماس‌ دو پسرخِنگ‌ از زن‌ اولش‌، فلو، داشت‌ و تا خرخره‌ غرق‌ در پرداخت‌ نفقه‌ و حق‌ اولادبود.
          روزي‌ كوگلماس‌ پيش‌ روان‌كاوش‌ ناله‌كنان‌ گفت‌: «از كجا مي‌دانستم‌ كه‌اوضاع‌ اين‌قدر افتضاح‌ مي‌شود؟ دافنه‌ قول‌ داده‌ بود، كي‌ فكر مي‌كرد كه‌ آن‌قدرجلو خودش‌ را ول‌ كند كه‌ مثل‌ توپ‌ چاق‌ شود؟ درست‌ است‌، چندرغازي‌ هم‌از خودش‌ داشت‌، كه‌ البته‌ تضميني‌ براي‌ ازدواج‌ ما نبود، اما ازدواج‌روي‌هم‌رفته‌ بدك‌ نبود، هر چند مُخم‌ داغ‌ كرده‌ بود. متوجه‌ عرضم‌ كه‌ هستيد؟»
          كوگلماس‌ كچل‌ و مثل‌ خرس‌ پشمالو، اما جلد و چابك‌ بود. دنبال‌ حرفش‌را گرفت‌: «بايد سراغ‌ زن‌ ديگري‌ بروم‌. بايد كسي‌ را براي‌ خودم‌ دست‌ و پا كنم‌.شايد سر و وضعم‌ مناسب‌ نباشد، اما من‌ مردي‌ هستم‌ كه‌ دلم‌ براي‌ عشق‌ لك‌مي‌زند. محتاج‌ لطافتم‌، جواني‌ام‌ كه‌ برنمي‌گردد، پس‌ قبل‌ از اين‌كه‌ عمرم‌ تلف‌شود مي‌خواهم‌ در ونيز به‌ عشقم‌ برسم‌، در «رستوران‌ 21» بگويم‌ و بخندم‌  وتو نورِ شمع‌ و شراب‌ قرمز دل‌ بدهم‌ و قلوه‌ بگيرم‌. متوجه‌ عرضم‌ كه‌ هستيد؟»
          دكتر مندل‌ روي‌ صندلي‌اش‌ جابه‌جا شد و گفت‌: «رابطة‌ بي‌بند و بارمشكلي‌ را حل‌ نمي‌كند. چشم‌هات‌ را نبند. مشكلات‌ تو عميق‌تر از اين‌حرف‌ها هستند.»
          كوگلماس‌ ادامه‌ داد: «بايد هواي‌ رابطه‌اي‌ را كه‌ مي‌گويم‌ سخت‌ داشته‌باشم‌. نمي‌خواهم‌ دوباره‌ كارم‌ به‌ طلاق‌ و طلاق‌كشي‌ بكشد، دافنه‌ پدرم‌ رادرمي‌آورد.»
          ـ آقاي‌ كوگلماس‌...
          ـ طرف‌ نبايد از سيتي‌ كالج‌ باشد، چون‌ دافنه‌ همان‌جا كار مي‌كند. نه‌ اين‌كه‌استادان‌ سي‌. سي‌. اِن‌، واي‌ تحفه‌اي‌ باشند اما بعضي‌ از دانش‌جويان‌ دختر...
          ـ آقاي‌ كوگلماس‌...
          ـ كمكم‌ كنيد. ديشب‌ خواب‌ ديدم‌ كه‌ داشتم‌ در چمن‌زاري‌ مي‌دويدم‌ و يك‌سبد دستم‌ بود كه‌ رويش‌ نوشته‌ شده‌ بود: امكانات‌ ـ بعد يك‌هو ديدم‌ سبدسوراخ‌ است‌.
          ـ آقاي‌ كوگلماس‌، بدترين‌ كاري‌ كه‌ ممكن‌ است‌ بكنيد آن‌ است‌ كه‌ دست‌ به‌اقدامي‌ بزنيد. اين‌جا شما بايد فقط‌ احساسات‌ خودتان‌ را بيان‌ كنيد و ما با هم‌آن‌ها را تجزيه‌ و تحليل‌ خواهيم‌ كرد. شما بيش‌ از آن‌ تحت‌ معالجه‌ بوده‌ايد كه‌ندانيد يك‌شبه‌ معالجه‌ نخواهيد شد. هر چه‌ باشد من‌ يك‌ روان‌كاوم‌، شعبده‌بازكه‌ نيستم‌.
          كوگلماس‌ كه‌ داشت‌ از صندلي‌اش‌ بلند مي‌شد گفت‌: «پس‌ شايد من‌ به‌ يك‌شعبده‌باز احتياج‌ دارم‌.» و از آن‌ لحظه‌ به‌بعد ديگر پيش‌ روان‌كاو نرفت‌.
          چند هفته‌ بعد، وقتي‌ كه‌ كوگلماس‌ و دافنه‌ مثل‌ دو تكه‌ اثاثية‌ كهنه‌ گوشة‌آپارتمان‌ خود افتاده‌ بودند، تلفن‌ زنگ‌ زد.
          كوگلماس‌ گفت‌: «من‌ برمي‌دارم‌... الو.»
          صدايي‌ گفت‌: «كوگلماس‌؟ كوگلماس‌، من‌ پرسكي‌ هستم‌.»
          ـ كي‌؟
          ـ پرسكي‌. يا شايد بهتر است‌ بگويم‌ پرسكي‌ كبير.
          ـ ببخشيد؟
          ـ شنيده‌ام‌ دنبال‌ شعبده‌باز مي‌گردي‌ تا زندگي‌ات‌ را كمي‌ زيبا كند؟ بله‌ ياخير؟
          كوگلماس‌ زير لب‌ گفت‌: «هيس‌! گوشي‌ را نگذار؟ داري‌ از كجا زنگ‌مي‌زني‌ پرسكي‌؟»
          بعد از ظهر روز بعد، كوگلماس‌ سه‌طبقه‌ پلكان‌ِ يك‌ بلوك‌ آپارتمان‌مخروبه‌ را در محلة‌ باشويك‌ بروكلين‌ بالا رفت‌. در حالي‌ كه‌ در راه‌روي‌تاريك‌ به‌ زحمت‌ اطرافش‌ را مي‌ديد دري‌ را كه‌ دنبالش‌ مي‌گشت‌ پيدا كرد وزنگ‌ زد. به‌ خودش‌ گفت‌ كه‌ از اين‌كار متأسف‌ خواهي‌ شد. چند ثانيه‌ بعد مردلاغر و كوتاه‌ قدي‌ كه‌ انگار از موم‌ ساخته‌ شده‌ بود به‌ او خوش‌آمد گفت‌.
          كوگلماس‌ گفت‌: «شما پرسكي‌ بزرگ‌ هستيد؟»
          ـ پرسكي‌ كبير. چايي‌ مي‌خوريد؟
          ـ نه‌، من‌ شور مي‌خواهم‌، موسيقي‌ مي‌خواهم‌، عشق‌ و زيبايي‌ مي‌خواهم‌.
          ـ يعني‌ چايي‌ نمي‌خواهيد؟ عجيب‌ است‌. بسيار خوب‌. بنشينيد.
          پرسكي‌ دوباره‌ پيدايش‌ شد، در حالي‌ كه‌ پشت‌ سرش‌ يك‌ چيز بزرگ‌ راروي‌ چرخ‌ مي‌كشيد. چند دستمال‌ ابريشمي‌ كهنه‌ را كه‌ روي‌ آن‌ افتاده‌ بودندبرداشت‌ و خاكش‌ را فوت‌ كرد. يك‌ كمد كوچك‌ ارزان‌قيمت‌ چيني‌ بود كه‌لاك‌ بدي‌ رويش‌ خورده‌ بود. كوگلماس‌ گفت‌: «پرسكي‌؟ چه‌ خيالي‌ داري‌؟»
          پرسكي‌ گفت‌: «گوش‌ كن‌. اين‌كار خيلي‌ قشنگي‌ست‌. من‌ آن‌ را براي‌ برنامة‌دلاوران‌ پايتياس‌ درست‌ كرده‌ بودم‌ اما برنامه‌ به‌هم‌ خورد، حالا برو توي‌ كمد.»
          ـ چرا؟ تا از هر طرف‌ شمشير و چيزهاي‌ ديگر در آن‌ فرو كني‌؟
          ـ اصلاً اين‌جا شمشيري‌ مي‌بيني‌؟
          كوگلماس‌ قيافه‌اي‌ گرفت‌ و غرغركنان‌ توي‌ كمد رفت‌. چشمش‌ به‌ يك‌جفت‌ سنگ‌ الماس‌ بدلي‌ زشت‌ كه‌ روي‌ چوب‌ نتراشيده‌ چسبانده‌ شده‌ ودرست‌ روبه‌روي‌ صورتش‌ بودند افتاد و گفت‌:
          ـ اگر دستم‌ انداخته‌ باشي‌ واي‌ به‌ حالت‌.
          ـ چه‌ دست‌ انداختني‌! خُب‌ اصل‌ قضيه‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر يك‌ كتاب‌ داستاني‌را توي‌ اين‌ كمد بيندازم‌ و درش‌ را ببندم‌ و سه‌ تا ضربه‌ به‌ آن‌ بزنم‌، تو خودت‌ رادر آن‌ كتاب‌ خواهي‌ يافت‌.
          كوگلماس‌ قيافه‌اي‌ ناباورانه‌ به‌ خودش‌ گرفت‌.
          پرسكي‌ گفت‌: «اين‌ عين‌ حقيقته‌. به‌ خدا قسم‌. نه‌ فقط‌ رمان‌، بلكه‌ داستان‌كوتاه‌، نمايشنامه‌، شعر هم‌ همين‌طور. با هر زني‌ كه‌ توسط‌ بهترين‌نويسنده‌هاي‌ جهان‌ خلق‌ شده‌ مي‌تواني‌ آشنا شوي‌. هر كسي‌ كه‌ هميشه‌ دررؤياهايت‌ بوده‌. مي‌تواني‌ هر چه‌قدر كه‌ بخواهي‌ با يك‌ خوشگل‌ درجه‌ يك‌باشي‌. بعد هر وقت‌ كه‌ دلت‌ را زد داد مي‌كشي‌ و من‌ در يك‌ چشم‌ به‌هم‌زدن‌برت‌ مي‌گردانم‌ همين‌جا.»
          ـ پرسكي‌، مطمئني‌ كه‌ مخت‌ تكان‌ نخورده‌؟
          پرسكي‌ گفت‌: «دارم‌ راست‌شو بهت‌ مي‌گم‌، هيچ‌كاري‌ نداره‌.»
          كوگلماس‌ مردد باقي‌ مانده‌ بود: «چي‌ داري‌ مي‌گي‌! يعني‌ اين‌ قوطي‌ آشغال‌دست‌ساز تو مي‌تواند به‌ من‌ هم‌چين‌ حالي‌ بدهد؟»
          ـ بايد بيست‌ چوب‌ بالاش‌ بدهي‌.
          كوگلماس‌ كيف‌ پولش‌ را درآورد و گفت‌: «تا نبينم‌ باور نمي‌كنم‌.»
          پرسكي‌ پول‌ را در جيب‌ شلوارش‌ گذاشت‌ و به‌ طرف‌ كتاب‌خانه‌ رفت‌:«خُب‌، كي‌ را مي‌خواهي‌ ببيني‌؟ خواهر كري‌؟ هِستر پرين‌؟ اُفيليا؟ شايد يكي‌ ازشخصيت‌هاي‌ سال‌ بلو، هي‌! تمپل‌ دِريك‌ چه‌طوره‌؟ گرچه‌ براي‌ مردي‌ به‌ سن‌و سال‌ تو زياده‌. خيلي‌ جون‌ مي‌خواد.»
          ـ مي‌خوام‌ فرانسوي‌ باشه‌. مي‌خوام‌ يك‌ معشوقة‌ فرانسوي‌ داشته‌ باشم‌.
          ـ نانا؟
          ـ نه‌ نمي‌خواهم‌ مجبور شوم‌ به‌ خاطرش‌ پول‌ بدهم‌.
          ـ ناتاشاي‌ جنگ‌ و صلح‌ چه‌طوره‌؟
          ـ گفتم‌ فرانسوي‌. فهميدم‌. اِما بواري‌ چه‌طوره‌؟ به‌ نظرم‌ حرف‌ نداره‌.
          ـ باشه‌ كوگلماس‌. وقتي‌ كه‌ نخواستي‌ يك‌ داد بزن‌.
          پرسكي‌ يك‌ جلد كتاب‌ جيبي‌ رمان‌ فلوبر را انداخت‌ توي‌ كمد. همان‌طوركه‌ پرسكي‌ درهاي‌ كمد را مي‌بست‌ كوگلماس‌ پرسيد: «مطمئني‌ خطري‌ندارد؟»
          ـ مطمئن‌! چي‌ توي‌ اين‌ دنياي‌ مسخره‌ مطمئنه‌؟
          پرسكي‌ سه‌ ضربه‌ به‌كمد زد و بعد در را باز كرد. كوگلماس‌ رفته‌ بود. درهمان‌ لحظه‌، كوگلماس‌ در خانة‌ شارل‌ و اِما بواري‌ در «ايونويل‌» ظاهر شد.زن‌ زيبايي‌ پشت‌ به‌ او ايستاده‌ بود و ملافه‌اي‌ را تا مي‌كرد. كوگلماس‌ در حالي‌كه‌ به‌ اِماي‌ زيبا خيره‌ شده‌ بود با خود فكر كرد ديگر اين‌ را نمي‌توانم‌ باور كنم‌.اين‌ خيلي‌ عجيب‌ است‌. من‌ واقعاً اين‌جا هستم‌. و اين‌هم‌ اوست‌!
          اِما با تعجب‌ برگشت‌ و گفت‌: «خداي‌ من‌، مرا ترساندي‌. تو ديگه‌ كي‌هستي‌؟»
          او با همان‌ لهجة‌ روان‌ ترجمة‌ انگليسي‌ كتاب‌ جيبي‌ حرف‌ مي‌زد.
          كوگلماس‌ فكر كرد اين‌ زن‌ واقعاً عقل‌ را از سر مي‌پراند. بعد با توجه‌ به‌اين‌كه‌ فهميد اِما او را مخاطب‌ قرار داده‌ گفت‌: «ببخشيد. من‌ سيدني‌ كوگلماس‌هستم‌. از سيتي‌ كالج‌، استاد علوم‌ِ انساني‌ِ سي‌. سي‌. ان‌. واي‌، در حومة‌ شهر.واي‌ خدا!»
          اِما بواري‌ با لوندي‌ لبخند زد و گفت‌: «چيزي‌ ميل‌ داريد؟»
          كوگلماس‌ فكر كرد واي‌ كه‌ چه‌قدر خوشگل‌ است‌. چه‌قدر با همسرعجوزه‌ام‌ فرق‌ دارد! وسوسة‌ آني‌ شديدي‌ او را فرا گرفت‌ تا بر اين‌ موجودرويايي‌ آغوش‌ بگشايد و به‌ او بگويد همان‌ زني‌ است‌ كه‌ تمام‌ عمر دررؤياهايش‌ بوده‌ است‌.
          با صداي‌ دورگه‌اي‌ گفت‌: «بله‌، نه‌، بله‌ باشه‌.»
          اِما با لحن‌ شيطنت‌باري‌ كه‌ خيلي‌ پُرمعني‌ بود گفت‌: «شارل‌ امروز تمام‌ روزمنزل‌ نمي‌ياد.»
          بعد از نوشيدن‌، آن‌ها رفتند تا در روستاي‌ زيباي‌ فرانسوي‌ كمي‌ بگردند.اِما در حالي‌ كه‌ دست‌ كوگلماس‌ را گرفته‌ بود گفت‌: «من‌ هميشه‌ در آرزوي‌غريبة‌ اسرارآميزي‌ بودم‌ كه‌ روزي‌ ظاهر شود و مرا از يك‌نواختي‌ زندگي‌كسالت‌آور دهاتي‌ نجات‌ بدهد.»
          از كليساي‌ كوچكي‌ گذشتند. اما زير لب‌ گفت‌: «از لباست‌ خيلي‌ خوشم‌مي‌ياد. اين‌ دور و برها هرگز چنين‌ چيزي‌ نديده‌ام‌. خيلي‌... خيلي‌ مدرنه‌.»
          كوگلماس‌ با لحن‌ رُمانتيكي‌ گفت‌: «بهش‌ گرم‌كُن‌ مي‌گن‌. از حراجي‌خريدم‌.»
          يك‌ساعتي‌ زير درختي‌ لميدند و در گوش‌ هم‌ پچ‌پچ‌ كردند و با نگاه‌ به‌يك‌ديگر چيزهايي‌ بسيار عميق‌ و بامعني‌ گفتند.
          بعد كوگلماس‌ بلند شد. تازه‌ يادش‌ آمده‌ بود كه‌ بايد دافنه‌ را دربلومينگديل‌ ببيند. به‌ اِما گفت‌: «بايد برم‌. اما نگران‌ نباش‌. دوباره‌ برمي‌گردم‌.»
          اِما گفت‌: «اميدوارم‌.»
          كوگلماس‌ در اوج‌ خوشي‌ بود. هر دو به‌خانه‌ برگشتند. او صورت‌ اِما راكف‌ دستش‌ گرفت‌ و سپس‌ داد زد: «خيله‌ خُب‌ پرسكي‌. بايد قبل‌ از سه‌ و نيم‌ توبلومينگديل‌ باشم‌.»
          صداي‌ بامبي‌ به‌ وضوح‌ شنيده‌ شد و كوگلماس‌ باز در بروكلين‌ بود.
          پرسكي‌ فاتحانه‌ گفت‌: «خُب‌؟ چي‌ گفتم‌؟»
          ـ ببين‌ پرسكي‌. الان‌ به‌ خاطر قرارم‌ با زن‌ سليطه‌ام‌ بايد بروم‌ به‌ خيابان‌لگزينگتن‌، اما كي‌ مي‌تونم‌ دوباره‌ برم‌ اون‌جا؟ فردا؟»
          ـ با كمال‌ ميل‌. فقط‌ يك‌ بيست‌ چوقي‌ بيار و راجع‌ به‌ اين‌ موضوع‌ به‌ كسي‌چيزي‌ نگو.
          ـ نه‌ بابا، مي‌خوام‌ حتماً به‌ روپرت‌ مرداك‌ خبر بدهم‌.
          كوگلماس‌ يك‌ تاكسي‌ صدا زد و با سرعت‌ به‌ شهر رفت‌. از خوش‌حالي‌قلبش‌ در سينه‌ نمي‌گنجيد. با خودش‌ گفت‌: «من‌ عاشق‌ام‌، يك‌ راز فوق‌العاده‌دارم‌.» اما از چيزي‌ كه‌ خبر نداشت‌ اين‌ بود كه‌ در آن‌ لحظه‌ دانش‌جويان‌ دركلاس‌هاي‌ درس‌ متعدد در سراسر كشور از معلم‌هاي‌شان‌ مي‌پرسيدند: «اين‌كاراكتر در صفحة‌ 100 كيست‌؟ يك‌ يهودي‌ كچل‌ دارد مادام‌ بواري‌ رامي‌بوسد؟»
          يك‌ معلم‌ در «سوفالز» در داكوتاي‌ جنوبي‌ آهي‌ كشيد و فكر كرد، خداياامان‌ از اين‌ بچه‌ها با ماري‌جوآنا و ال‌ اسي‌ دي‌شان‌. چه‌ چيزهايي‌ كه‌ به‌مخيله‌شان‌ خطور نمي‌كند!
          دافنه‌ با عصبانيت‌ گفت‌: «كجا بودي‌؟ ساعت‌ چهار و نيمه‌.»
          كوگلماس‌ گفت‌: «تو ترافيك‌ گير كردم‌.»
          كوگلماس‌ روز بعد به‌ ديدن‌ پرسكي‌ رفت‌ و در عرض‌ چند دقيقه‌ به‌ نحومعجزه‌آسايي‌ دوباره‌ در ايونويل‌ بود. اِما نمي‌توانست‌ خوش‌حالي‌ خود را ازديدن‌ او پنهان‌ كند. ساعاتي‌ را با هم‌ گذراندند، خنديدند و دربارة‌ گذشتة‌متفاوت‌شان‌ صحبت‌ كردند و كوگلماس‌ با خودش‌ نجوا كرد: «اي‌ خدا. من‌ ومادام‌ بواري‌. من‌كه‌ از امتحان‌ انگليسي‌ سال‌ اول‌ رد شدم‌!»
          با گذشت‌ ماه‌ها، كوگلماس‌ بارها پرسكي‌ را ديد و رابطة‌ نزديك‌ وپرشوري‌ با اِما بواري‌ پيدا كرد. روزي‌ كوگلماس‌ به‌ شعبده‌باز گفت‌: «مطمئن‌شو كه‌ هميشه‌ قبل‌ از صفحة‌ 120 مرا تو كتاب‌ بفرستي‌، بايد هميشه‌ قبل‌ ازاين‌كه‌ با اين‌ رودلف‌ آشنا بشه‌ او را ببينم‌.»
          پرسكي‌ پرسيد: «چرا؟ نمي‌تواني‌ حريف‌ رودلف‌ شوي‌؟»
          ـ حريف‌ رودلف‌ شوم‌؟ او از نجيب‌زاده‌هاي‌ زمين‌دار است‌. اين‌ها كاري‌جز لاس‌زدن‌ با زن‌ها و اسب‌سواري‌ ندارند. براي‌ من‌ رودلف‌ مثل‌ يكي‌ ازمدل‌هاي‌ مردي‌ است‌ كه‌ در روزنامة‌ «لباس‌ زن‌» عكس‌شان‌ را مي‌اندازند كه‌سرش‌ را هم‌ مثل‌ هِلموت‌ برگر اصلاح‌ كرده‌. امّا براي‌ اِما خيلي‌ چيز تحفه‌اي‌است‌.
          ـ و شوهرش‌ به‌ هيچ‌چيز شك‌ ندارد؟
          ـ اون‌ در عالم‌ هپروت‌ است‌. يك‌ پزشك‌يار بي‌بو و خاصيت‌ است‌ كه‌ با يك‌رقاص‌ پر شر و شور دمخور شده‌. شارل‌ ساعت‌ ده‌ مي‌خوابد در حالي‌ كه‌ اِماتازه‌ مي‌خواهد كفش‌هاي‌ رقصش‌ را پا كند. خُب‌... بعداً مي‌بينمت‌.
          و بار ديگر كوگلماس‌ وارد كمد شد و بلافاصله‌ به‌ مِلك‌ بواري‌ در ايونويل‌رفت‌. به‌ اِما گفت‌: «چه‌طوري‌ شيرين‌عسلم‌؟»
          اِما آهي‌ كشيد و گفت‌: «اوه‌، كوگلماس‌، چه‌ چيزهايي‌ را كه‌ نبايد تحمل‌ كنم‌.ديشب‌ موقع‌ شام‌ حضرت‌ والا وسط‌ دِسر خوابش‌ برد. من‌ داشتم‌ با تمام‌ وجوددرباره‌ِ رستوران‌ ماكسيم‌ و باله‌ صحبت‌ مي‌كردم‌ كه‌ يك‌باره‌ ديدم‌ صداي‌خُرناس‌ مي‌آيد.»
          كوگلماس‌ گفت‌: «اشكالي‌ ندارد، عزيزم‌. حالا من‌ اين‌جا هستم‌.»
          كوگلماس‌ در حالي‌ كه‌ عطر فرانسوي‌ اِما را مي‌بوييد با خود فكر كرد كه‌ من‌واقعاً استحقاق‌ اين‌را دارم‌. به‌ اندازة‌ كافي‌ رنج‌ كشيده‌ام‌، به‌ اندازة‌ كافي‌ به‌روان‌كاوها پول‌ داده‌ام‌. آن‌قدر گشتم‌ كه‌ از پا افتادم‌. اين‌زن‌ جوان‌ و لوند است‌ ومن‌ اين‌جا چند صفحه‌ بعد از لئون‌ و درست‌ قبل‌ از رودلف‌ هستم‌. اگر درفصل‌هاي‌ درست‌ ظاهر شوم‌، حتماً موفق‌ خواهم‌ شد.
          مطمئناً اِما به‌ همان‌ اندازة‌ كوگلماس‌ خوش‌حال‌ بود. او براي‌ هيجان‌ جان‌مي‌داد و داستان‌هاي‌ كوگلماس‌ از زندگي‌ شبانة‌ برادوي‌، ماشين‌هاي‌ تندرو وهاليوود و هنرپيشه‌هايش‌، زيباي‌ جوان‌ فرانسوي‌ را مسحور كرده‌ بود.
          آن‌شب‌ اِما همان‌طور كه‌ با كوگلماس‌ قدم‌زنان‌ از كليساي‌ آبه‌ بورنيسيان‌مي‌گذشتند، التماس‌كنان‌ گفت‌: «بازم‌ از اُ. جي‌. سيمپسون‌ برام‌ بگو.»
          ـ چي‌ بگم‌؟ اين‌ مرد محشره‌. همه‌جور ركورد مي‌گذاره‌. چه‌ حركاتي‌،هيشكي‌ به‌ پاش‌ نمي‌رسه‌.
          اِما با حسرت‌ گفت‌: «و جايزه‌هاي‌ اُسكار؟ حاضرم‌ همه‌ چيزم‌ را بدهم‌ تايكي‌ از آن‌ها را بگيرم‌.»
          ـ اول‌ بايد كانديدا شوي‌.
          ـ مي‌دانم‌. خودت‌ توضيح‌ دادي‌. اما من‌ مطمئنم‌ كه‌ مي‌توانم‌ هنرپيشگي‌كنم‌. البته‌، بايد يكي‌ دو تا كلاس‌ بروم‌. شايد با استراسبرگ‌، بعد اگر يك‌ آژانس‌خوب‌ پيدا كنم‌...
          ـ بايد ببينم‌، بايد ببينم‌. با پرسكي‌ صحبت‌ مي‌كنم‌.
          آن‌شب‌، بعد از آن‌كه‌ كوگلماس‌ صحيح‌ و سالم‌ به‌ آپارتمان‌ پرسكي‌برگشت‌، اين‌ فكر را كه‌ اِما به‌ ديدن‌ او به‌ نيويورك‌ بيايد، مطرح‌ كرد.
          پرسكي‌ گفت‌: «بگذار درباره‌اش‌ فكر كنم‌. شايد بتوانم‌ راهي‌ پيدا كنم‌.چيزهاي‌ عجيب‌تر از اين‌هم‌ اتفاق‌ افتاده‌اند.» البته‌ نتوانست‌ هيچ‌يك‌ از آن‌موارد را به‌ ياد بياورد.
          آن‌شب‌ وقتي‌ كه‌ كوگلماس‌ دير به‌ خانه‌ برگشت‌ دافنه‌ بر او غريد: «هيچ‌معلوم‌ هست‌ كجا همه‌ش‌ مي‌گردي‌؟ نكنه‌ جايي‌ نم‌كرده‌اي‌ داري‌؟»
          كوگلماس‌ با خستگي‌ گفت‌: «آره‌، درست‌ حدس‌ زدي‌، منم‌ از اون‌جورمردها هستم‌. با لئونارد پاپكن‌ بودم‌ بابا. داشتيم‌ دربارة‌ كشاورزي‌ سوسياليستي‌در لهستان‌ صحبت‌ مي‌كرديم‌. او ديوانة‌ اين‌ موضوع‌ است‌.»
          دافنه‌ گفت‌: «باشه‌ ولي‌ تازگي‌ها عجيب‌ و غريب‌ شده‌اي‌. خيلي‌ از من‌دوري‌ مي‌كني‌. لطفاً تولد پدرم‌ را  فراموش‌ نكن‌. روز شنبه‌.»
          كوگلماس‌ در حالي‌ كه‌ به‌ طرف‌ حمام‌ مي‌رفت‌ گفت‌: «اوه‌، حتماً. حتماً.»
          ـ همة‌ فاميل‌ من‌ مي‌آيند. دوقلوها را مي‌توانيم‌ ببينيم‌ و پسرخاله‌ هاميش‌. توبايد با پسرخاله‌ هاميش‌ مؤدب‌تر باشي‌. او از تو خوشش‌ مي‌آيد.
          كوگلماس‌ در حالي‌ كه‌ درِ حمام‌ را مي‌بست‌ و صداي‌ زنش‌ خفه‌ مي‌شدگفت‌: «صحيح‌، دوقلوها!» به‌ در تكيه‌ داد و نفس‌ عميقي‌ كشيد. به‌ خودش‌ گفت‌تا چند ساعت‌ ديگر دوباره‌ در ايونويل‌ خواهد بود، پيش‌ محبوبش‌. و اين‌بار،اگر همه‌ چيز خوب‌ پيش‌ مي‌رفت‌، اِما را با خود مي‌آورد.
          بعد از ظهر روز بعد، ساعت‌ سه‌ و ربع‌، پرسكي‌ دوباره‌ مشغول‌ جادوگري‌بود. كوگلماس‌ خندان‌ و مشتاق‌ در مقابل‌ اِما ظاهر شد. دوتايي‌ چند ساعتي‌ درايونويل‌ با بينه‌ بودند و بعد دوباره‌ سوار كالسكة‌ بواري‌ شدند. به‌ پيروي‌ ازدستورات‌ پرسكي‌، چشم‌هاي‌شان‌ را بستند و تا ده‌ شمردند. وقتي‌چشم‌هاي‌شان‌ را باز كردند، كالسكه‌ تازه‌ داشت‌ كنار درِ پهلويي‌ هتل‌ پلازامي‌ايستاد. كوگلماس‌ همان‌روز با خوش‌بيني‌ يك‌ سوئيت‌ در آن‌جا رزرو كرده‌بود.
          اِما در حالي‌ كه‌ با خوش‌حالي‌ دور اتاق‌ خواب‌ مي‌چرخيد و از پنجره‌ شهررا تماشا مي‌كرد گفت‌: «عاشقشم‌! درست‌ همان‌طور است‌ كه‌ در رؤياهايم‌مي‌ديدم‌. آن‌جا اف‌. اِي‌. اُ شوارتز است‌ و آن‌ هم‌ سنترال‌ پارك‌، شري‌ كدام‌ يكي‌است‌؟ آها ـ آن‌جاـ فهميدم‌، خيلي‌ محشر است‌.»
          روي‌ تخت‌خواب‌ جعبه‌هاي‌ هالستون‌ و سن‌ لورن‌ بودند. اِما يك‌ بسته‌ راباز كرد و يك‌دست‌ شلوار مخمل‌ سياه‌ را در برابر هيكل‌ بي‌نقصش‌ گرفت‌.
          كوگلماس‌ گفت‌: «كُت‌ و شلوار مال‌ رالف‌ لورن‌ است‌. وقتي‌ آن‌ را بپوشي‌خيلي‌ خوشگل‌ مي‌شوي‌. بيا شكرپنير...»
          اِما در حالي‌ كه‌ جلو آينه‌ ايستاده‌ بود فرياد كشيد: «هيچ‌وقت‌ اين‌قدرخوش‌حال‌ نبوده‌ام‌. بيا بريم‌ بيرون‌. مي‌خواهم‌ «گروه‌ كُر» و گاگنهايم‌ و اين‌ ياروجك‌ نيكلسون‌ را كه‌ آن‌قدر حرفش‌ را مي‌زني‌ ببينم‌. هيچ‌كدام‌ از فيلم‌هايش‌ رانشان‌ مي‌دهند؟»
          در دانشگاه‌ استانفورد پروفسور گفت‌: «هيچ‌ سر درنمي‌آورم‌. اول‌ يك‌كاراكتر عجيب‌ به‌ اسم‌ كوگلماس‌، و حالا اِما از كتاب‌ رفته‌ است‌. خوب‌، فكرمي‌كنم‌ چيزي‌ كه‌ واقعاً يك‌ اثر كلاسيك‌ را مشخص‌ مي‌كند آن‌ است‌ كه‌ شمامي‌توانيد آن‌ را هزاربار بخوانيد و هر بار چيز تازه‌اي‌ در آن‌ پيدا كنيد.»
          عُشاق‌ تعطيلات‌ آخر هفتة‌ خوشي‌ را گذراندند. كوگلماس‌ به‌ دافنه‌ گفته‌بود كه‌ براي‌ يك‌ سمپوزيوم‌ به‌ بوستن‌ مي‌رود و دوشنبه‌ برخواهد گشت‌. او واِما، در حالي‌ كه‌ قدر هر لحظه‌ را مي‌دانستند سينما رفتند، در چاينا تاون‌ شام‌خوردند. دو ساعت‌ به‌ ديسكو رفتند و موقع‌ خواب‌ يك‌ فيلم‌ سينمايي‌ تماشاكردند. روز يك‌شنبه‌ تا ظهر خوابيدند، از سوهو ديدن‌ كردند و در رستوران‌اِلِن‌، آدم‌هاي‌ مشهور را تماشا كردند. يك‌شنبه‌ شب‌ در سوئيت‌شان‌ با شامپاين‌خاويار خوردند و تا صبح‌ حرف‌ زدند. آن‌روز صبح‌ موقعي‌ كه‌ با تاكسي‌ به‌آپارتمان‌ پرسكي‌ مي‌رفتند كوگلماس‌ فكر كرد خيلي‌ شلوغ‌ پلوغ‌ بود ولي‌ارزشش‌ را داشت‌. نمي‌توانم‌ او را خيلي‌ اين‌جا بياورم‌، اما گه‌گاه‌ تنوع‌ جالبي‌ درمقايسه‌ با ايونويل‌ خواهد بود.
          در آپارتمان‌ِ پرسكي‌، اِما وارد كمد شد، جعبه‌هاي‌ لباس‌هاي‌ تازه‌اش‌ رادور و برش‌ مرتب‌ گذاشت‌ و با چشمكي‌ گفت‌: «دفعة‌ ديگه‌ خونة‌ من‌.» پرسكي‌سه‌ ضربه‌ به‌ كمد زد. اتفاقي‌ نيفتاد. سرش‌ را خاراند. دوباره‌ ضربه‌ زد اما بازهيچ‌ جادويي‌ اتفاق‌ نيفتاد. زيرلب‌ گفت‌: «ام‌! يه‌ اشكالي‌ پيش‌ آمده‌.»
          كوگلماس‌ فرياد كشيد: «پرسكي‌، داري‌ شوخي‌ مي‌كني‌! چه‌طور ممكنه‌كار نكنه‌!»
          ـ آروم‌ باش‌، آروم‌ باش‌. اِما! هنوز توي‌ جعبه‌ هستي‌؟
          ـ بله‌.
          پرسكي‌ دوباره‌ ضربه‌ زد، اين‌ بار محكم‌تر.
          ـ من‌ هنوز اين‌جام‌، پرسكي‌.
          ـ مي‌دونم‌ عزيزم‌. محكم‌ بشين‌.
          كوگلماس‌ درِ گوشي‌ گفت‌: «پرسكي‌، بايد او را برگردانيم‌. من‌ زن‌ دارم‌، سه‌ساعت‌ ديگر كلاس‌ دارم‌. توي‌ اين‌ اوضاع‌ به‌جز يك‌ رابطة‌ محتاطانه‌ براي‌ چيزديگري‌ آمادگي‌ ندارم‌.»
          پرسكي‌ زيرلب‌ گفت‌: «نمي‌فهمم‌. روي‌ اين‌ تردستي‌ خيلي‌ مي‌شد حساب‌كرد.»
          اما هيچ‌كاري‌ نتوانست‌ بكند. به‌ كوگلماس‌ گفت‌: «يك‌كمي‌ وقت‌ مي‌بره‌.بايد اوراقش‌ بكنم‌. بعداً بهت‌ زنگ‌ مي‌زنم‌.»
          كوگلماس‌ اِما را در يك‌ تاكسي‌ چپاند و او را به‌ پلازا برگرداند. به‌ زحمت‌سرِ وقت‌ به‌ كلاسش‌ رسيد. تمام‌ روز پاي‌ تلفن‌ بود و از يك‌طرف‌ به‌ پرسكي‌ واز طرف‌ ديگر به‌ اِما زنگ‌ مي‌زد. شعبده‌باز به‌ او گفت‌ كه‌ ممكن‌ است‌ چندروزي‌ طول‌ بكشد تا او علت‌ مشكل‌ را پيدا كند.
          آن‌شب‌ دافنه‌ از كوگلماس‌ پرسيد: «سمپوزيوم‌ چه‌طور بود؟»
          كوگلماس‌ در حالي‌ كه‌ سيگار را از طرف‌ فيلتردارش‌ روشن‌ مي‌كرد گفت‌:«عالي‌، عالي‌.»
          ـ چي‌ شده‌ مثل‌ سگ‌ عصباني‌ هستي‌!
          «من‌؟ هاها، خنده‌داره‌. من‌ مثل‌ يك‌ شب‌ تابستاني‌ آرام‌ هستم‌. فقط‌ مي‌روم‌قدم‌ بزنم‌.» آهسته‌ از در بيرون‌ رفت‌، يك‌ تاكسي‌ صدا زد و با سرعت‌ به‌ پلازارفت‌.
          اِما گفت‌: «اين‌طوري‌ اصلاً خوب‌ نيست‌. چارلز دلش‌ برام‌ تنگ‌ مي‌شه‌.»
          كوگلماس‌ گفت‌: «تحمل‌ داشته‌ باش‌ شكرپنير.» كوگلماس‌ رنگش‌ پريده‌بود و عرق‌ كرده‌ بود. خداحافظي‌ تندي‌ با اِما كرد و به‌ طرف‌ آسانسور دويد، ازيك‌ باجة‌ تلفن‌ در راهروي‌ پلازا سرِ پرسكي‌ فرياد كشيد و درست‌ قبل‌ ازنيمه‌شب‌ توانست‌ خود را به‌ خانه‌ برساند.
          به‌ دافنه‌ گفت‌: «اين‌طور كه‌ پابكن‌ مي‌گويد از سال‌ 1971 تا به‌ حال‌ قيمت‌هادر كراكو اين‌قدر ثابت‌ نبوده‌اند.» و در حالي‌ كه‌ وارد رخت‌خواب‌ مي‌شد باخستگي‌ لبخند زد.
          تمام‌ هفته‌ به‌ همان‌ وضع‌ گذشت‌. جمعه‌شب‌، كوگلماس‌ به‌ دافنه‌ گفت‌ كه‌بايد خودش‌ را به‌ سمپوزيوم‌ ديگر برساند، اين‌بار در سيراكوز. با عجله‌ به‌پلازا برگشت‌، اما تعطيلات‌ آخر هفتة‌ دوم‌ اصلاً مثل‌ اولي‌ نبود. اِما به‌كوگلماس‌ گفت‌: «يا من‌ را به‌ رمان‌ برگردون‌ يا باهام‌ ازواج‌ كن‌! در ضمن‌ من‌مي‌خوام‌ كاري‌ پيدا كنم‌ يا كلاس‌ برم‌، چون‌ تمام‌ روز زُل‌زدن‌ به‌ تلويزيون‌ قابل‌تحمل‌ نيست‌.»
          كوگلماس‌ گفت‌: «باشه‌، پولش‌ را هم‌ لازم‌ داريم‌. تو در هتل‌ دو برابرهيكلت‌ از سرويس‌ پذيرايي‌ اتاق‌ استفاده‌ مي‌كني‌.»
          اِما گفت‌: «من‌ ديروز يك‌ تهيه‌كنندة‌ سابق‌ برادوي‌ را در سنترال‌ پارك‌ ديدم‌.اون‌ گفت‌ كه‌ ممكنه‌ من‌ براي‌ پروژه‌اي‌ كه‌ در دست‌ تهيه‌ داره‌ مناسب‌ باشم‌.»
          كوگلماس‌ پرسيد: «اين‌ دلقك‌ كيه‌؟»
          ـ هيچم‌ دلقك‌ نيست‌. آدم‌ حساس‌ و مهربان‌ و نازيه‌. اسمش‌ جف‌، يك‌چيزي‌ است‌ و كانديداي‌ جايزة‌ توني‌ است‌.
          كمي‌ بعد، همان‌ بعد از ظهر، كوگلماس‌ مست‌ در آپارتمان‌ پرسكي‌ پيدايش‌شد. پرسكي‌ به‌ او گفت‌: «آروم‌ باش‌. سكته‌ مي‌كني‌ها.»
          ـ آروم‌ باش‌، يارو رو ببين‌ مي‌گه‌ آروم‌ باش‌. من‌ يك‌ كاراكتر تخيلي‌ را دراتاق‌ هتل‌ قايم‌ كرده‌ام‌ و فكر مي‌كنم‌ زنم‌ يك‌ كارآگاه‌ مخفي‌ به‌ دنبالم‌ فرستاده‌.
          «خيله‌ خُب‌، خيله‌ خُب‌، مي‌دونيم‌ كه‌ مشكل‌ داريم‌.» پرسكي‌ زير كمدخزيد و با يك‌ آچار بزرگ‌ شروع‌ به‌ كوبيدن‌ كرد.
          كوگلماس‌ ادامه‌ داد: «مثل‌ يك‌ جانور وحشي‌ شده‌ام‌. دور شهر مي‌گردم‌ ومن‌ و اِما هم‌ حوصله‌مان‌ از دست‌ هم‌ سررفته‌. بگذريم‌ از صورت‌حساب‌ هتل‌كه‌ داره‌ مثل‌ بودجة‌ وزارت‌ دفاع‌ مي‌شه‌.»
          پرسكي‌ گفت‌: «خُب‌ من‌ چي‌كار كنم‌؟ دنياي‌ شعبده‌ همين‌ است‌. همه‌اش‌ظرافت‌ است‌.»
          ـ ظرافت‌، جون‌ عمه‌ام‌. مرتب‌ دارم‌ خاويار و شراب‌ دَم‌ پرنيون‌ تو حلق‌ اين‌خرگوش‌ كوچولو مي‌ريزم‌. به‌ اضافة‌ پول‌ لباسش‌، به‌ اضافه‌ خرج‌ ثبت‌ نامش‌در خانة‌ تآتر محل‌ و حالا ديگه‌ عكس‌هاي‌ حرفه‌اي‌ هم‌ لازم‌ داره‌. تازه‌پرسكي‌، پروفسور فيويش‌ كاپكيند كه‌ ادبيات‌ تطبيقي‌ درس‌ مي‌دهد و هميشه‌به‌ من‌ حسادت‌ مي‌كرده‌، مرا به‌ عنوان‌ شخصيتي‌ كه‌ گه‌گاه‌ در كتاب‌ فلوبر ظاهرمي‌شود، شناسايي‌ كرده‌ و تهديد كرده‌ كه‌ مي‌رود پيش‌ دافنه‌. به‌ چشم‌ خودم‌مي‌بينم‌ كه‌ چه‌طور خانه‌خراب‌ مي‌شوم‌. نفقه‌، زندان‌، براي‌ روابط‌ نامشروع‌ بامادام‌ بواري‌، زنم‌ مرا به‌ گدايي‌ مي‌اندازد.
          ـ چي‌ مي‌خواي‌ بهت‌ بگم‌؟ دارم‌ روز و شب‌ روش‌ كار مي‌كنم‌. براي‌مشكلات‌ شخصي‌ات‌ كاري‌ از من‌ ساخته‌ نيست‌. من‌ شعبده‌بازم‌. روان‌كاو كه‌نيستم‌.
          وقتي‌ كه‌ يك‌شنبه‌ بعد از ظهر رسيد، اِما خودش‌ را در حمام‌ حبس‌ كرده‌ بودو حاضر نبود به‌ التماس‌هاي‌ كوگلماس‌ جواب‌ بدهد. كوگلماس‌ از پنجره‌ به‌وولمن‌ رينك‌ خيره‌ شد و به‌ فكر خودكشي‌ افتاد. فكر كرد حيف‌ شد كه‌ اين‌جاارتفاع‌ زيادي‌ ندارد، وگرنه‌ همين‌ الان‌ تمامش‌ مي‌كردم‌. شايد بشود بروم‌ اروپاو زندگي‌ام‌ را از اول‌ شروع‌ كنم‌، شايد مي‌توانستم‌ مثل‌ آن‌ دخترهاي‌ جوان‌روزنامة‌ هرالد تريبيون‌ بين‌المللي‌ بفروشم‌.
          تلفن‌ زنگ‌ زد. كوگلماس‌ بي‌اراده‌ گوشي‌ را بلند كرد و به‌ طرف‌ گوشش‌برد.
          پرسكي‌ گفت‌: «بيارش‌ اين‌جا. فكر كنم‌ ايرادش‌ درست‌ شده‌.»
          قلب‌ كوگلماس‌ از جا كنده‌ شد و گفت‌: «جدي‌ مي‌گي‌؟ درستش‌ كردي‌؟»
          ـ يك‌ اشكالي‌ در انتقالش‌ داشت‌. هر چي‌ خواستي‌ حدس‌ بزن‌.
          ـ پرسكي‌، تو نابغه‌اي‌. يك‌ دقيقة‌ ديگه‌ اون‌جاييم‌. يك‌ دقيقه‌ هم‌ كمتر.
          باز عشاق‌ با عجله‌ به‌ آپارتمان‌ شعبده‌باز رفتند و دوباره‌ اِما بوراي‌ باجعبه‌هايش‌ به‌ داخل‌ كمد رفت‌. اين‌دفعه‌ با هم‌ خداحافظي‌ هم‌ نكردند.پرسكي‌ درها را بست‌، نفس‌ عميقي‌ كشيد و سه‌بار به‌ جعبه‌ زد. صداي‌ بامب‌اطمينان‌بخش‌ آمد و وقتي‌ پرسكي‌ داخل‌ كمد را نگاه‌ كرد ديد خالي‌ است‌.مادام‌ بواري‌ به‌ رمانش‌ برگشته‌ بود. كوگلماس‌ نفس‌ راحت‌ و عميقي‌ كشيد ودست‌ شعبده‌باز را محكم‌ فشرد و گفت‌: «تمام‌ شد. ديگر درس‌ عبرت‌ گرفتم‌.ديگر خيانت‌ نخواهم‌ كرد، قسم‌ مي‌خورم‌.»
          دوباره‌ دست‌ پرسكي‌ را فشرد و به‌ خاطر سپرد كه‌ يك‌ كراوات‌ به‌ عنوان‌هديه‌ براي‌ او بفرستد.
          سه‌هفته‌ بعد، در پايان‌ يك‌ بعداز ظهر زيباي‌ بهاري‌، پرسكي‌ به‌ زنگ‌ درجواب‌ داد. كوگلماس‌ با حالت‌ مظلومانه‌اي‌ پشت‌ در بود.
          شعبده‌باز گفت‌: «خوب‌ كوگلماس‌، اين‌دفعه‌ كجا؟»
          كوگلماس‌ گفت‌: «فقط‌ همين‌ يك‌ دفعه‌. هوا خيلي‌ خوبه‌ و من‌ هم‌ كه‌جوان‌تر نمي‌شوم‌. گوش‌ كن‌. اعتراض‌ پورتنوي‌ را خوانده‌اي‌؟ مانكي‌ يادت‌هست‌؟»
          ـ الان‌ نرخ‌ بيست‌ و پنج‌ دلار است‌، چون‌ خرج‌ زندگي‌ بالا رفته‌، اما به‌ خاطرهمة‌ دردسرهايي‌ كه‌ برايت‌ درست‌ كردم‌ اول‌ كار يك‌بار برايت‌ مجاني‌ حساب‌مي‌كنم‌.
          كوگلماس‌ گفت‌: «آدم‌ خوبي‌ هستي‌.» و در حالي‌ كه‌ چند تار موي‌باقي‌مانده‌اش‌ را شانه‌ مي‌كرد وارد كمد شد و گفت‌: «اين‌ درست‌ كار مي‌كنه‌؟»
          ـ اميدوارم‌. اما بعد از آن‌ دردسرها زياد امتحانش‌ نكرده‌ام‌.
          كوگلماس‌ از داخل‌ جعبه‌ گفت‌: «امان‌ از عشق‌ و عاشقي‌. به‌خاطر اين‌خوشگل‌ها چه‌ بلاهايي‌ كه‌ سر خودمان‌ نمي‌آوريم‌.»
          پرسكي‌ يك‌ جلد از «اعتراض‌ پورتنوي‌» را در كمد انداخت‌ و سه‌ ضربه‌ به‌آن‌ زد. اين‌بار به‌ جاي‌ صداي‌ بامب‌ هميشگي‌ يك‌ انفجار ضعيف‌ و به‌ دنبال‌ آن‌يك‌سري‌ صداهاي‌ ترق‌ و توروق‌ و رگ‌باري‌ از جرقه‌ ايجاد شد. پرسكي‌ به‌عقب‌ پريد و دچار حملة‌ قلبي‌ شد و افتاد و مرد. كمد آتش‌ گرفت‌ و در نهايت‌تمام‌ خانه‌ سوخت‌.
          كوگلماس‌ كه‌ از اين‌ فاجعه‌ بي‌خبر بود مشكلات‌ خودش‌ را داشت‌. او از«اعتراض‌ پورتنوي‌» و هيچ‌ رمان‌ ديگري‌ سر درنياورده‌ بود. او به‌ درون‌ يك‌كتاب‌ درسي‌ قديمي‌ پرتاب‌ شده‌ بود؛ اسپانيايي‌ تقويتي‌، و داشت‌ از ترس‌جانش‌ روي‌ صخره‌ها مي‌دويد در حالي‌ كه‌ كلمة‌
Tener(داشتن‌)، يك‌ فعل‌ِ گندة‌پشمالوي‌ بي‌قاعده‌ ـ به‌ سرعت‌ با پاهاي‌ دراز و لاغرش‌ دنبال‌ او مي‌دويد.



  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:47  توسط فاطمه زنده بودی  |